|
- قصه رنگی روز می رود رو به تمام - غم بیامیخته با رنگ غروب - روزگاریست دراین گوشه پژمرده هر نشاطی مرده است - سپیدی های فریب روی ستونهای بی سایه رجز می خوانند - رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر - روز خاموش است ، آرام است . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 21:42 توسط میثم |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 14:13 توسط میثم |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 14:6 توسط میثم |
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دلزده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم ، پیر تو ای جوونی + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 14:7 توسط میثم |
به رویا بودم ، سیلاب بیداری رسید چه رویاها که پاره نشد و چه نزدیک ها که دور نرفت ! رویاهایم پرپر شد کاش اینجا نچکیده بودم . . . + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 14:0 توسط میثم |
|
| ||||||